اطلاعیه
آدرس جدید وبلاگ دیگرم
از این جا ببعد مولانا از اختیاری بودن انسان ها حرف می زند:
زاری ما شد دلیل اضطرار خجلت ما شد، دلیل اختیار
حالت تضرع و زاری ما دلیل اضطرار ماست و خجلت ما از کاری نشان دهندهء اختیار ماست. بدین معنی که ما در افعال خود صاحب اختیاریم و بر عملی که مرتکب شده ایم، خجل و شرمساریم. شرمساری ما بر عمل خود ماست، چون بر فعل غیر معنی ندارد و اجباری نبوده.
گر نبودی اختیار، این شرم چیست؟ وین دریغ و خجلت و آزرم چیست؟
اگر در اجرا و انجام یک کار نامشروع، ما اختیاری از خود نداشته باشیم، پس این افسوس و خجلت و شرمساری از بهر چیست؟بطور کلی مسئلهء جبر و اختیار از مسایل مهم کلامی و فلسفی است. و مولانا این مسأله را به کرات در مثنوی خصوصا دفتر اول و پنجم مطرح کرده است و ظاهرأ چنین می نماید که گاه جبر را ترجیع داده و گاه اختیار را برگزیده است.، لیکن در مجموع نظر مولانا اینست: انسان در عین آنکه مقهور مشیّت الهی است، هیچگاه در انجام تکالیف و وظایف خود مجبور نیست و بهانه های جبریانه در این باب پذیرفته نیست، او نه بر راه اشاعره رفته که قایل به جبر مطلق اند، و نه براه آن دو دسته از معتزله رفته که قایل به اختیار مطلق بشر استند، بل راهی میان جبر و اختیار را پوییده است
حرکت و حملهء شیران منقوش شده روی پرچم و بیرق، آشکار بوده قابل مشاهد است، ولی خود باد دیده نمی شود. آنچه که محرک شیران است، به چشم نمی خورد. آن قدرتی که محرک ما است و به چشم ظاهر دیده نمی شود، فیض و لطفش از سر ما کم مباد.
باد ِ ما و بود ِ ما از داد ِ توست هستی ما جمله از ایجاد توستما چو ناییم و نوا در ما ز تواست ما چو کوهیم و صدا در ما ز تو است
ما خاصیت نی را داریم و نوایی که از ما بلند میشود، از تو است. این نی را تو به نوا می آوری. ما همچون کوه استیم که صدای تو در ما طنین می افگند و دوباره ذریعهء ما انعکاس میکند، به تنهایی و بدون صدای تو از این کوه آوازی بلند نمی شود.فنا، بمعنی نیستی، محو شدن، در اصطلاح یعنی فنای بنده در حق، که جهت بشریت بنده در جهت ربوبیت حق محو گردد. فنا دو نوع است: فنای ظاهر و فنای باطن.
فنای ظاهر، فنای افعال است و این نتیجهء تجلی افعال الهی است، و صاحب این فنا چنان مستغرق بحر افعال الهی شود که نه خود را و نه غیر را از مُکوَنّات (به وجود آورده شده)، هیچ فعل و ارادت و اختیار نبیند و اثبات نکند الا فعل و ارادت و اختیار حق سبحانه. و چنان مسلوب الاختیار گردد که بخودش اختیار هیچ فعل نماند و در هیچ کار خوض نکند و از مشاهدهء مجرد فعل الهی بی شایبهء فعل غیر لذت می
تا وقتی که در قیل و قال و گفتگو های طاهری دنیوی مقید استی، از اسرار عالم بالا چگونه باخبر خواهی شد و بویی از آن چگونه به مشام تو خواهد رسید؟
سیری که به اقوال و افعال انجام می گیرد، منسوب به عالم ظاهر است و با آن به حقیقت نمی رسیم، اما سیر باطن، ما را به آسمان ها می برد و سیری است معنوی و ورای آسمان ها. حس ظاهری و خشک زادهء همین عالم صورت است، ولی عیسی روح، پای بر دریای عالم معنی نهاده است. در کتاب انجیل مقدس آمده است که حضرت عیسی (ع) بر آب دریا می خرامید.نصیحت
پنبه اندر گـــــــــــــوش حس دون کــنید بند حس از چشـــم خود بیرون کنید
پنبهء آن گــــوش سِر، گوش ســَر است تا نگـردد این کَر، آن باطن کَر است
بی حس و بی گوش و بی فکرت شــوید تا خـــطاب ارجـــعی را بشــــــــنوید
تا به گفـــــــت و گــــــــوی بیداری دَری تو ز گفـــــت خـواب، بویی کی بَری؟
سَیر بیرون است، قــــول و فعــل مــــــا سَیر باطن هســــــت، بالای ســـــــَما
حس، خشکی دید، کــــــــز خشکی بزاد عیســی جان، پای بر دریا نهـــــــــاد
ســــــــیر جســم خشک، بر خشکی فتاد ســیر جان، پا در دل دریا نهــــــــــاد
چـــونکه عمر اندر رهء خشکی گــذشت گاه کــــــــــوه و گاه دریا، گاه دشــت
آب حیوان از کـــجا خـــــواهی تو یافت؟ موج دریا را کــــــجا خواهی شکافت
موج خاکی، وهم و فهم و فکر مـــاست موج آبی، محو و سُکرست و فناست
تا در این سُکری، از آن سُکری تو دور تا از این مستی، از آن جامی تو کور
حضرت مولانا، در مورد اینکه سالک راه معرفت به رهنمایی مرشد نیازمند است، مثل همیشه به تمثیل رو می آورد و با آوردن مثال به مسئله می پردازد:
دانهء هر مرغ، اندازهء وی است طعمهء هر مرغ، انجیری کی است؟
هر مرغ و پرنده ای از دانه های تغذیه میکند که مناسب طبیعت وی است و آنرا بخوبی میتواند هضم بکند. هر مرغی قادر به خوردن انجیر نیست و نمیتواند انجیر بخورد، بدین معنی که سالکان مبتدی راه عرفان و معرفت، قادر به درک مفاهیم عرفانی و حقیقت عرفان نبوده، هنوز قابلیت درک و هضم آن را ندارند. پیر و مرشدی میباید تا مطابق ظرفیت و قابلیت آنها، ایشان را دستگیری و راهنمایی کند.
هر که جز آگاه و صاحب ذوق بود گفت او در گردن او، طوق بود
هر که آگاهی درست از علم و معرفت نداشته باشد، و ذوق شامل حال آن نباشد، گفتار ناجایز را طوق گردن خود میسازد. در کشور های که مردم آن آگاهی دقیق و درست از علم و معرفت و سواد ندارند، به اشکال مختلف استثمار میشوند و به زودی در حلقهء از مقلدان کشور های بزرگ در می آیند و سخنان آنها را گردن بند خود ساخته، چاکر و غلام میشوند. پس برای نجات چنین ملتی، آگاهی و معرفت لازم را به آنها انتقال دادن است، تا از اسارت و بندگی نجات یابند. یکی از آن کشور ها، وطن عزیز ما، افغانستان است.
ظاهرش می گفت: در راه چُست شو وز اثر می گفت جان را: سُست شو
ظاهر نقره گــــــــر اسپید است و نو دست و جامه می سیه گــــردد ازو
مولانا، ذریعهء تمثیل ویژه گیهای اشخاص مکار و ریاکار را به نمایش می گذارد. همانگونه که وزیر مکار در ظاهر به مردم تبلیغ میکرد و آنها را در راه و طریق دین شان به چُستی و چالاکی تشویق میکرد، ولی روح وجان شان را بطریق دیگر سُست میکرد تا آنان دچار تردید شوند و ترک طاعت کنند. سخنش در ظاهر چنین فهمیده می شد که مردم را به راه حق ترغیب میکند، اما در روح و جان اثرات سستی و کاهلی از خود بجا می گذاشت و به جان سستی را تلقین میکرد.
هر کسی کو از حسد بینی کَنَد خویشتن بی گوش و بی بینی کُند
وزیر حسود، گوش و بینی خود را از دست داد، تا زهر نیش حسدش را بجان دیگران وارد کند. هر کس از روی حسادت، قصد ضرر مردم را داشته باشد و ابتدا بخود آسیب رساند، پس در واقع خود را بی گوش و بی بینی کرده است. دشمنی که از روی حسادت باشد، به شخص حسود صدمه وارد میکند، چون حسود کاری که انجام میدهد، در آن قوهء تمیز و تشخیص از وی گرفته شده است.در این داستان، مولانا به چند موضوع اشاره میکند:
· احولیت ( دو بینی ) و عوامل آن
· حسادت و ضرر های آن
· ویژگیهای ریاکاران
· دلیل فریب خوردن انسان ها ( عدم آگاهی و معرفت)
· سالک راه معرفت به راهنمایی مرشد نیازمند است
· نصیحت
· فنای افعالی
· مسألهء جبر و اختیار
· وحدت وجود
· معنویت و اهمیت مصاحبت با پیران راه طریقتداستان پادشاه جهود که نصرانیان را از بهر تعصب می کُشت
خلاصهء داستان
حکایت از پادشاهی است در میان جهودان، که نسبت به عیسویان و حضرت عیسی (ع) متعصب و سبب زحمت پیروان این دین شده بود. پادشاه جبار و دو بین، در اثر احولیت و تعصب، دو پیغمبر خدا، یعنی حضرت عیسی (ع) و حضرت موسی (ع) را که در حقیقت نبی و فرستادهء خدا بودند و در راه خدا با هم دمساز و متحد، از هم جدا فرض کرده بود. پادشاه در صدد نابودی دین و آیین عیسویان شد. شاه وزیری داشت که در مکر و حیله سرآمد مکاران زمان خود بود و او را همواره در اوامر مهم مشورت و یاری میداد. وزیر به شاه گفت که پیروان مسیح را نکُشد، چون با زور و خشم نمیتوان عقیده و دین مردم را از میان برداشت، بلکه نیرنگی بکار بُرد و به پادشاه گفت:انسان عاقل و خردمند و صاحب هوش دانهء معنی را می گیرد و به ظرف و کاسهء پیمانه توجه نمی کند، هر چند این پیمانه از یک جا بجای دیگر انتقال یابد. یعنی آنچه در داخل پیمانه است، مهم است نه ظرفی که محتوای آنرا منتقل می کند. همانگونه که دانه های غله در پیمانه با اهمیت استند، در داستان ها نیز معانی آورده شده از اهمیت برخوردارند نه قالب آنها.
یکی از داستان های مثنوی مولانا را انتخاب نموده به بررسی آن می پردازیم تا ببینیم که حضرت خداوندگار بلخ به ما چه می آموزاند؟مولانا هم داستان ها را بشکل سمبولیک پیشکش میکند. در مثنوی معنوی هم از سمبول ها و نماد ها استفاده شده، داستان ها در مثنوی، معنی ایرا می رسانند که باید به آن متوجه شد، نه به اصل داستان، بلکه این داستان ها با سمبولیک برای ادای مطلب استفاده میشوند تا آن مفاهیم را با که مولانا میخواهد برسانند.
مولانا در این باره میفرماید:
اى برادر قصه چون پيمانهاى است معنى اندر وى مثال دانهاى است
دانهء معنى بگيرد مـــــرد عقـــــــل ننگرد پيمانه را گـــــر گشت نقل
ای برادر! قصه و داستان مانند یک ظرف و یا پیمانه است و معنی در آن مانند دانه. آدم عاقل و هوشیار کاسه را نمی گیرد، بلکه منظورش دانهء معنی است. اگر ظرف نقل میکند، یعنی انتقال می یابد، به آن توجه ندارد. پیمانه را برای برداشتن حبوبات و غله جات استفاده میکنند و قالبی است که با آن مقدار را مشخص میکنند. داستان نیز بسان قالب است و محتوای آن که عبارت از دانه است، مطرح است نه قالب و یا خود پیمانه.مثنوی و سمبولیسم
زبان قصه، داستان، تمثیل و نماد ها در مثنوی
مولانا در مثنوی علم و عِرفان و عشق هرسه را بهم آمیخته و از آمیزش آنها معجونی خوشگوار ساخته که بمذاق همه کس سازگار است.
زندگی انسان ها متشکل از سمبول ها و نماد ها است که معنی ایرا ارائه میکند. تمام این داستان ها و سمبول ها در حقیقت نماد یک معنی استند. مراسم و عنعنه ها در فرهنگ ، دین و مذهب ما پُر از سمبولیک و نماد ها استند، نماد هاییکه مفاهیم را بما میرسانند، حتی رنگ ها سمبول های از مفاهیم هستند. داستان های دینی و مذهبی نیز مملو از سمبولیک استند و در همه ادیان گرایش بطرف سمبولیک وجود داشته و دارد.
در هنر های مثل: مجسمه سازی نقاشی، سفالی، تیاتر و سینما از سمبولیک استفادهء اعضم صورت میگیرد. خلاصه سمبول و نماد در همه موارد زندگی ما مروج بوده، از حلقهء ازدواج گرفته تا شاخهء گل و معبد عبادت و مسجد، همه مفاهیمی را میرسانند.عرفان مولانا و آموزه های از مثنوی
بنام خداوند جان آفـــــــرین حکیم سخن بر زبان آفرین
مهمانان نهایت عزیز، به این محفل عرفانی خوش آمدید. صحبت من در مورد عرفان مولاناست،و دیگر اینکه مولانا در مثنوی به ما چه می آموزاند ؟
عرفان مولانا
نخست باید بدانیم که عرفان چیست؟
عرفان، به معنی شناختن است، شناخت حق تعالی و مراد از عرفان، شناسایی حق است. نام علمی است برای رسیدن به معرفت الهی.
شناسایی حق به دو طریق میسر میشود، یکی به طریق استدلال توسط علما و دیگری بطریق تصفیه و مکاشفهء باطن که راه عرفا و اولیا است.
حاصل آنكه بعقيدهء صوفي منبع معرفت واقعي قلب پاك است و بس ، و معني واقعي ( من عرف نفسه فقد عرف رَبّه ) را همين ميدانند و ميگويند قلب انسان آيينه ايست كه جميع صفات الهي بايد در آن جلوه گر شود، اگر چنين نيست بواسطهء آلودگي آيينه است و بايد كوشيد تا زنگ و غبار آن برود چنانكه مولانا ميفرمايد :
آيينه ات داني چرا غمــــــــاز نيست زانكه زنگار از رخش ممتاز نيست
رو تو زنگـار از رخ خــــود پاك كن بعـــــــــد از آن آن نور را ادراك كن
هــركسي ز اندازهء روشــــــــــندلي غيب را بيند بقـــــــــــدر صيقــــــلي
هـر كه صيقل بيش كرد او بيش ديد بيشتر آمــــــــد بر او صـــورت پديدمتن سخنرانی شــــــاعر، نویسنده و محقق طراز،
اســـــــــتاد سمیع رفیع، رئیس و بنیانگذار انجمن
گسترش اندیشه و عرفان مولانا و بیدل، بمناسبت
« سیری در اندیشه و عرفان مولانا » شهر ایسن
کشور آلمان، 14.10.2007
اســـتاد سمیع رفیع، نویسندهء نستوه و پژوهشگر
پُر تلاش، مولانا و بیدل شناس شهیر است، در این
اواخر آثار بسیار گرانبها را برای ادب دوســــــتان
تقدیم نموده است. از جمله:
· شرح کامل مثنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی
· شرح گزیدهء غزلیات شمس
· موسیقی، رقص و سماع در طریق عرفانی مولانا
· از سجاده نشین باوقار تا سر حلقهء بزم باده نوشان ( سیر و سلوک مولانا )
· شرح گزیدهء غزلیات ابوالمعانی بیدل
· عرفان، تصوف و جهان بینی ابوالمعانی بیدل
· نگرشی بر چهار عنصر ابوالمعانی بیدل
عرفان مولانا و آموزه های از مثنوی
بنام خداوند جان آفـــــــرین حکیم سخن بر زبان آفرین
مهمانان نهایت عزیز، به این محفل عرفانی خوش آمدید. صحبت من در مورد عرفان مولاناست،و دیگر اینکه مولانا در مثنوی به ما چه می آموزاند ؟